تبليغاتX
نامه های تهران




























نامه های تهران

دوستت دارم و شبم گم شد
ماه گویی به خانه ام افتاد ...

 
عکس نوشت : گاهی وقت ها ، وقتی حس می کنی خیلی عاشقی ، همه چیز یه طور دیگه اس ...، برگ گلها و گلبرگ هاش یه جور عجیبی پر رنگ می شن و درخشان ، انگار خورشید گرمتره یا نورانی تر ...، باران هر موقع که تو بخواهی می بارد ، هر موقع بخوای رگبار می شه یا بارون نم نم و یا ماه در نیمه شبی چنان پرنور می تابه که مطمئن می شی از پس پرده و شیشه و پنجره قصد فتح اتاقت رو داره ... ، تا درست در بیاد حرف اون عزیزی که می گفت : " حتا ماه ... "
تا سر ریز شوی از حرمت عاشقانه هایی که ماه را به اتاقت دعوت می کنند ...



عکس : از مجموعه کارهای سری " نور " ، متعلق به آرشیو عکاسی خودم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت توسط مهدیه| |

با نوازش  سر انگشت تو

هر صبح غسل تعميد مي گيرم

با ريزش شراب عسل گون ِ نگاهت

بر من و دست هاي من !

 

جاري شدي

تا سر به سجده گزارم ...!

چشم بر بستم تا ستايش ِ تورا

بايسته بر خيزم .!

 

بر من مي وزي

نامه ها ترانه مي شوند

هر كدام ورد زبان عاشقي

يا نشاني خانه ي مرز گم كرده اي بي سرزمين !

 

نغمه جهان ازلي  !

خوش آهنگ ترين شعر و ترانه و لالايي !

 

با صداي  تو " مرا به همهمه شهر سرد نياز نيست " .[1]



[1] . وام گرفته از شاملوي بزرگوار

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت توسط مهدیه| |

اما اگر شما عاشقید و  آرزویی می جویید

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند .

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید .

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است .

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید ،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید ،

و به خواب روید ، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او .

 

 

پیامبر / جبران خلیل جبران

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط مهدیه| |

 

مسلسل ها

به رويم

قراول رفته اند

ومن ،

تو را دوست مي دارم

به تو مي انديشم

و

آزادم

آزاد و رها

از همهمه و از پوچي

 

اي حضور ناپيدا !

معني ناب ِ رهايي

 

گامي

به جلو

از پس ِ گام هاي ديگرم

و عشق ِ تو

سلاح ِ قدرتمند ِ من

اينجا و اكنون ،

در گذر گاه هايي همه

نا امن

و فردا

افسانه است  !

 

نيكو خاطره ي ساليان ِ كودكي ام

ما

قد كشيده ايم

دست هايمان

اكنون

فاصله دارند

و به فردا انديشيدن

تنها رويايي خوش و كوتاه است !

 

اما

 به عشق اين سرزمين

من هنوز زنده ام

كه هنوز

مشتاق

كه فردا هم

بيايد

كه تو با فردا بيايي .

 

 

شعر نوشت : سیمهای خاردار رو نکش دور و برم ... .

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط مهدیه| |

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست
مثل گل، صحبت دوست

مثل پرواز، کبوتر
می  و موسیقی و مهتاب و کتاب
کوه، دریا، جنگل، یاس، سحر
این همه یک سو، یک سوی دگر
چهره ی همچو گل تازه ی تو!
دوست دارم همه عالم را لیک

هیچکس را نه به اندازه ی تو! ..................

 

شعر از فریدون مشیری

 

شعر نوشت :

هیچکس را نه به اندازه ی تو ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط مهدیه| |

شنبه را

با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

-
بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.



دوشنبه‌ی وحشی را

که در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

مگر دعا.


و بعد

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

بر معبد دست‌های چهارشنبه

که از فرط همسایگی‌ات

بوی نور می دهند.



و این‌ها و این همه

تنها برای تو

ای نشسته در شب شتابناک آدینه.....



شعر از مصطفی مستور



شعر نوشت : جوشی بنه در شور ما ، تا می شود انگور ما ...

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت توسط مهدیه| |

دوستی به من

یک نهنگ هدیه داد

یک نهنگ غول پیکر عجیب

یک نهنگ مهربان ساده ی نجیب

یک نهنگ را ولی کجا

می شود نگاه داشت

توی حوض و تنگ که نمی شود نهنگ را گذاشت

هیچ جا نداشتم

آخرش نهنگ را

توی قلب خود گذاشتم

جا نبود

تنگ قلب کوچکم شکست

زیر رقص باله های آن نهنگ مست

سال ها ست

تنگ قلب من شکسته است و این

یادگاری قشنگ دوست است

هیچ کس

باورش نمی شود ولی به جای قلب

توی سینه ام نهنگ دوست است .



شعر از عرفان نظر آهاری




شعر نوشت : نگنجد به تنگ که ماهی نهنگ شد ...

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت توسط مهدیه| |

 

اين تلفن

 يا زنگ مي خورد

يا نمي خورد

اين قلب ِ زنگار گرفته 

يا از كار مي افتد

يا نمي افتد.

*

نيمي شادي

نيمي از اندوه

 

عمري كه به درازا مي كشد

در انتظار 3 دقيقه معهود ِ شنيدن ِ صداي ِ آسمانيت

از آن سوي خط

آن سوي ِ آب هاي دنيا... !

 

 

شعرنوشت :ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت توسط مهدیه| |

 

چه باك

اگر كه تمام سال

تابستان باشد  !

من با خورشيد

نفس مي كشم  !

 

چه باك

اگر كه تمام سال

پاييز

باران خون رگانم مي شود !

 

خورشيد و باران و چهار فصل سالي

با تو

عاشق آفرينشم  !




بعد نوشت : عشق را مجالی نیست ،

حتی برای آنکه بگوید برای چه دوستت می دارد ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت توسط مهدیه| |

 

لبخند كه مي زني

 هوا صاف است

 

وقتي مي خندي

باد مرا مي برد

 

اما

يك روز

حتي يك ساعت

اگر اينجا نباشي

زمستان باز مي گردد...!

 

مرا در محاصره ي يخ ها

                باقي مگذار...

 

بيا دعا كنيم

كه بهار

امسال

بيشتر بماند... !

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت توسط مهدیه| |


آخرين مطالب
» ماه
» نغمه جهان ازلی
» عشق
» جنگ و صلح و عشق
» نه به اندازه تو
»
» نهنگ دوست ...
» غمشادی
» عاشق آفرینش
» بهار
Design By : Pichak