نامه های تهران
میان عاشق و معشوق کس در نگنجد ، بار ناز معشوقی ِ معشوق عاشق تواند کشید ، و بار ناز عاشقی ِعاشق هم معشوق تواند کشید ، چنانکه معشوق ناگذران عاشق است ...عاشق هم ناگذران معشوق است خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را ، بل که ناز وکرشمه معشوقانه عاشق را رسد ، زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود ، اما معشوق پیش از وجود عاشق ، مرید عاشق بود ...چنانکه خرقانی گوید :" او را خواست که ما را خواست " ! اگرچه به حقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست " بیگانگی ای نیست ، تو مایی ما تو " ....ولیکن سامان سخن گفتن با لبها نیست .... مرصاد العباد _ نجم الدین رازی پ. ن : چنان پر شد فضای سینه از دوست که فکر خویش گم شد از ضمیرم
بغض غزلی بی لب افتاده ترین خورشید زیر سم اسب شب ..... فرشته آسمانی ، این زخم قلب طولانی می شود اما تو دیگر تا همیشه آسوده باش بعد نوشت : انارکم تو هم مثل شازده کوچولو شدی که می گفت : "پوستین کهنه که غصه نداره ..." با این حال من نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم .....
گذر گاه باريكي ست ميان ِ اشك و لبخند آن گاه كه تو در خيال پرسه آغاز مي كني ! كجايي تو ؟ كجا ؟ عطر انگشتانت بر ديواره هاي قلب جا مانده است .!
تو آمدی شعر از افشین یداللهی
طنين صدايت باران ِ تند نوروزي ست بر چهرۀ من و بر دستانم ! باراني كه طعم سيب و خاطره مي دهد و بوي تلخ ِ شيرين ِ ياس هاي ريخته بر شانه ديوار را ...! غزل پوش ! صدايت ... راهي ترانه ام مي كند ...! صدايت بليتي ست به مقصد سرزمين هاي رويا و جنون در حوالي فصل بي خوابي ...! عسل نوش ! تنها ميراث ماندگار ِ ايراني ام
، در ميان لبان ِ توست ! زير باران بي چتر مي روم و اند يشيدن به تو راه را زيبا مي كند . ............................................ بعد نوشت : که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست ....
در آتشم مي خواستي نعلي بر آتش افكندي و به كام ِ دل خويش رسيدي ... اکنون سال هاست که مرادت را يافته اي... ! اين درخت ِ آتش اما تا روز بازپسين می سوزد و می خروشد ! دانه ي ِ عشقت را حاصلي مي خواستي اكنون بيا و ثمر برگير... ! ............................................... دل نوشت : گاهی نگفتن ، گفتنی ترین عاشقانه هاست . همان سکوت ممتدی که در چشم های تو به افق می نشیند . چقدر این کلمات ابله اند ................................! ................................ بعد نوشت : من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من .......
ليوان ِ آبي ِ سفال براي چاي و لحظه
هاي فراموشي ... ليوان و خاطرۀ
چشمان ِ كودكي به زيبايي سفالينه
ها ....
چشمانش خوابم می کند .... سفال و آب و كودكي
و تابستان ِ خنك * آرامش را جرعه جرعه
مي نوشم . ............................................................................... تقدیم به خاطرۀ کودکی تو ...، تقدیم به زیباییهای کودکانه و چشمانت که انگار همانقدر زلالند که سی و چند سال پیش ....، تماشای کودکانگی بی ریای تو عاااالمی دارد . .............................................................. شعرنوشت : برای دیوانه ای مثل من ... یک لیوان حتی ، شیئی مقدس می شود ... لیوانی که یک روز مال تو بوده ... باور می کنی ؟؟
روزی می آید که دنیا ، دنیای شور و نور و نماز و نیایش است ، نیایش بهار و برکت و بیداری نیایش تو ... ای شکوهمند بی خلل ، ای مهر و ماه عشق لایزال، محبوب مطمئن، ای نیایش نیکی ، شاعر ! ای مصلح انسان ! * آن روز ... محبوب من ! برای رسیدن به تو نیازی به کدخدا و خانه و بهانه نیست ، من برای تنهایی تو ترانه ای خواهم سرود ، و تو هم با اشارۀ پلکی جواب جهان را خواهی داد، این است سرنوشت ِ سپید و ساده ای که در انتظار انسان است ..... شعر از سید علی صالحی *** شاهدان گر دلبری زین سان کنند .................
آخرین کارهای عکاسی من با عنوان شهرستان لاهیجان از نگاه دوربین را در امرداد مشاهده بفرمایید . ....... عکس نوشت : من بینهایت با تو همدستم تو بايد خود ِ خود ِ فرشتۀ باران باشي از روزي كه قدم بر اين زمين خشك نهادي
هر سال آسمان و زمين آمدنت را با باران ها به جشن مي نشينند و شاعران و كودكان با دست آسمان را به هم نشان مي دهند . ............................................................ شعر نوشت : برام هیچ حسی شبیه تو نیست
و بی آنکه بدانی
خدا
با تو
برای من
یک بغل شعر ِ نگفته فرستاد
حالا
بنشین و
تماشا کن
چگونه
آیه آیه
کتابِ رسالتِ تو را
خواهم سرود
پیامبر ِ از همه جا بی خبر ِ من !
| Design By : Pichak |

