نامه های تهران
از شرق تا به غرب لطافت نوشته است ... _ سلام دوباره سلام برايت هديه فرستاده ام اشياء كوچك ِ بي خطري ست چند كتاب شعر ، چاپ ِ تهران و چند نقاشي ِ كوچك ( يكي از آن ها چهره خود توست ) و تمام آرزوهاي نيكم را...! درين صبح ِ آفتابي از اين سوي ِ آب هاي دنيا از سرزمين ِ مادري برايت چند قصه كوچك دارم و چند شعر كوچك و چند نقاشي كودكانه مي پذيري ... ؟! * عطر دستای تو عطر گونه ی سیب گلاب انقراض عطشی درست مثه جرعه ی آب وقتی دست حلاج را جدا کردند، خنده نمود. پرسيدند: خنده از چه روست ؟ گفت دست آدم بسته، جدا کردن آسان است مرد ان است که دست صفات را که از کلاه همت از تارک عرش درمی کشد... قطع کند. پاهايش را ببريدند. تبسمی کرد وگفت: با اين پای در خاک سفر می کردم قدمی ديگر دارم که هم اکنون در يک دم سفر هر دو عالم مينمايد، اگر توانید آن قدم را ببريد. حلاج هر دو دست بريده خون الود به روی وساعد خويش ماليد و روی خود را سرخ نمود.پرسيدند: چرا چنين کردي؟ گفت خون از من بسيار رفت، می دانم که رويم زرد شده است شما می پنداريد که زردی روی من از ترس است. روی خود خون الود کردم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گل گونه مردان، خون شان است. ازاو پرسيدند :روی را سرخ کردی، مگر ساعد را چرا آلودی ؟ گفت. وضو ساختم، گفتند: چه وضو؟ گفت در عشق، دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا بخون. چشم هايش بر کندند و زبانش بريدند و سنگ بر او زدند . نماز شام بود که سر از تن جدایش کردند . اما تا هنگامی که رمق داشت آواز اناالحق می کشيد. پير زن ژنده پوشی از راه رسيدچون منصور حلاج را بر ان حال ديد و گفت. بزنيد اين حلاجک رعنارا، او را با سخن اسرارچه کار؟ درويشی از حلاج پرسيد که عشق چيست؟ گفت. امروزبینی وفردا و پس فردا .آن روزش بکشتند، ديگر روز سوختند و سوم روز خاکسترش بر آب دادند. زنان و زیبایی زمین را باور کن خوشی و خنیاگری را باور کن آرامش علاقه و آشتی را باور کن. و من تو را به بیشماری باران باور کرده ام بیا و خواسته های مرا بر آر و باور کن بیا و آرزوهای ملت مرا بر آر و باور کن بیا و آزادی زنان را نگاهبان باش بیا و کاستی ها را بشکن و کاهلی ها را بشکن .! وای برمن اگر دردمندی به میهنم مویه کند. وای بر من اگر گرسنه ای به میهنم مرده باشد. وای برمن اگر بی شرفی را حمایت کنم وای بر من اگر مردمانم به آزادی سخن نگویند وای بر من اگر بیدادی باشد و من به خواب خوش رفته باشم . کوروش هخامنش منشور پاسارگاد که باغ ها همه بیدار و بارور گردند. بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید به آشیانه خونین دوباره برگردند. بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد پیام روشن باران ز بام نیلی شب که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد. ز خشکسالی چه ترسی ؟ ـ که سد بسی بستند : نه در برابر آب که در برابر نور و در برابر آواز و در برابر شور ... در این زمانه عسرت به شاعران زمان برگ رخصتی دادند که از معاشقه سرو و قمری و لاله سرودها بسرایند ژرفتر از خواب زلالتر از آب . تو خامشی که بخواند؟ تو می روی که بماند ؟ که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟ ... رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها كافه اي به رنگ پاييز و تو كه زيباي پاييز و بهار مني سنگفرش ِ خيس ِ خيابان ها و باران ِ يكريز ... حضور ِ تو و باران چه قدر اين خيابان ها را زيبا كرده است.... ! عطر ِ قهوه و خلسه ... راستي چقدر خيابان ها زيبا .... راستي چقدر خيابان ها مي خواستم بگويم ... راستي تمام ِ اين حرف ها به كنار چقدر امروز زيبا شده اي ...! از آدم ها دور ترم به كوه ها نزديك تر...! همه چيز اينجا رنگي دگرگونه است ... ! ابر ها و برف ها و آسمان ... ! بهشتي مي جويم اينجا بهشتي به نام ِ تو دور از آدم ها به كوه ها نزديك تر ... !
و تعبير خواب تو
نان است و روشني
در سفره وپنجره
تورا شكر مي گويم اي كردگار!
جايي ميان اين كلمات
درخت انجير خواهد رست... !


