گفتند :
آرام باشيد و بي صدا
گفتم :
هر كه دلارام ديد
از دلش آرام رفت.....!
از من مي پرسي
- خسته اي ؟
خوب ِ من!
تعويذ ِ چشمانت و فرار ِ خستگي
ها !
تو
عطر ِ صبحانه اي هستي
كه يك بامداد ِ بهاري
در سر سبزترين دره هاي ِ سرزمينم
پيچيد.
هرگاه به دستانت انديشيدم
طعم نان را به خاطرخواهم آورد
و عطر ِ عسل را...
چشمانت
آسمان ِ پر ستاره شب ِ دشت ِ كوير است.
تو
چونان بكري كه يكي رويا
بر گستره آبي ِ بي پايان ِ خيال. !
نمي دانم
چرا هر كس تو را مي بيند
به من مي گويد :
" خدا صبر جميلت دهد جوان " !
به گمانم
مرا با حضرت ايوب
| انکار ِ عشق را | |
| چنين که به سرسختي پا سفت کردهای |
| دشنهيي مگر | ||
| به آستيناندر | ||
| نهان کرده باشي. ــ | ||
| که عاشق | |
| اعتراف را چنان به فرياد آمد |
بانگي شد.
چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک ميشکند
| رخسارهيي که توفاناش | |
| مسخ نيارست کرد. |
چه فروتنانه بر آستانهی تو به خاک ميافتد
آن که در کمرگاه ِ دريا
دست حلقه توانست کرد.......................................................
از احمد شاملو
شعر نوشت :
| انکار ِ عشق را | |
| چنين که به سرسختي پا سفت کردهای |
به زيبايي
مانندت نتوان كرد... !
حتي به
شكوفه اي سپيد
بر آن
بالاترين شاخه ي گيلاس بن
و نه
رقصشان بر حوض
اندكي
حتي
شكوهت را
ماند...!
آنگاه كه
باد
باد سبكسار
خنياگري آغازد... !
من
راست گفتم
كه تورا ديده ام
و انكه گفت تورا مي شناسد
دروغ مي گويد.
و تو
تو آنقدر خوبي
كه آشنايي با تو
هميشه يك اتفاق است
حتي به دروغ... !
به نيايش
ايستاده ام
تو را
خداوندگارا
خداوند
هستي ام
هستي آفرينم...
آفريدي
محبوب ِ
يگانه ي دلم را
در
برترين
قامت
بي چون
ترين صورت...!
يگانه ات
مي شمارم
يگانه ترين
خداوند ِ
راه
خداوند ِ
پناه ِ پناه
راه
نيايشم
مولايم...
راهي بگشا
از گذرگاه
اين قلب
اين شب زده
تا روزگار
ِ فروريختن ِ
ديوار و
آنچه حصار...!
پلي آفرين
ما را
بي شكست
بي نشست
آن سان كه
گام هاي ِ
محبوب ِ كوچك ِ شيرينم را
اعتماد آورد...
شعر نوشت :
و اين نيايش براي توست ... براي ما ... و نيك مي داني چه پايه من تو را دوست مي دارم... محبوب كوچك شيرينم كه نام كوچكت نام بزرگ دنياست و شاعرانه ترين نام... تويي آن كه دوري اما خواستني نزديكي چون قلب و نازنين چونان يكي كبوتر...
و خدايا تو ما را ياري كن كه اين فانوس را تو بر افروختي... باشد كه شعله اين فانوس روشنايي باشد تا تاريكي فرا نگيردمان نه تاريكي دنيا كه تاريكي دل ها... و نلرزيم از سرما كه بهار ... آمده است ... و خدايا ما فرزندان توايم ما را دوست گير و دست...
صدايت
فرا مي خواندم
كه سماع ِ عاشقان همين جاست
سرانجام ِ اين سماع
دار است يا ديار
نمي دانم... !
اما گفته اند :
در عشق دو ركعت است... !
دقيقه اي بود تجلي تو بر من
آني
به امتداد ابديت
نيايشي نيوشيده
كه زمين را
و آسمان را
آشتي داد.
مكاشفه اي بود
حضورت
غيبت ِ آن معني هراس
لبخندت
حادثه اي شگرف
چونان يكي معجزه
بار آور
بهار آور.
زيبا ترين ِ ترين ِ زيبايان
تو
آن شكوهواره بهشتي
و خداوند
صالحان را خوش وعده داده است... !





